ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد.
ادامه مطلب....
ادامه نوشته
ادامه مطلب....
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۰۹ ساعت 16:9 توسط محمد
|
سروکم صحرا نشینه